مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سفر از نیمه گذشته و بغض تلخ خداحافظی لحظه های آخر، از همین الان داره خفه ام می کنه...
مامان، بابا... معذرت می خوام از اینکه نیستم... خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا.........................
الان که اینا رو می نویسم، واقعیتش اینه که نباید مشغول نوشتن اینا باشم، به دو دلیل! اول اینکه الان ساعت 4:30 روز چهارشنبه است و من باید مشغول کار باشم، ساعت کاریه! دوم این که خیلی کار دارم و ایران رفتن )هورااااااا!!) هم کلی همه کارا رو فشرده تر کرده! اما یهو حس نوشتن زد بالا! مثل اکثر نوشته ها، پراکنده و بند بند می نویسم...
تیکه اول: بعضی وقتا آدم ته ته دلش یه کسایی رو بی اندازه دوست داره، ولی خودش اصلا نمی دونه... حتی اصلا بهش فکر نمی کنه، یادش نیست همچین کسی هم هست! ولی وقتی یه کلمه ازش می شنوه همه احساسات و خاطراتش زنده می شه... مثل فاطمه خانوم ما که امروز صبح فهمید یکی از معلم های مدرسه اش فوت کرده و کلی همه اش ناراحته و تو فکر... از مهربونی اش برام گفت، اینکه چقدر پیر بوده و این آخری ها هم خیلی مریض احوال... لینک یه مصاحبه هم که باهاش کرده بودن رو برام فرستاد که خوندم... می تونین تصور کنین کسی این قدر توی معلم بودنش غرق باشه که روز عروسی اش، بره به مدرسه سر بزنه، کار پیش بیاد و اونجا بمونه، و بعد با یک ساعت تاخیر، حموم نرفته و اصلاح نکرده بره عروسی؟! (اینجا رو بخونید) خدا رحمتش کنه... یه فاتحه بی زحمت براش بخونید... خیلی به گردن امثال ماها حق داره...
تیکه دوم: دیروز رفته بودم ساختمون بغلی، "زکری"! کلمه عربی نیست ها، اسم ساختمونه! مال ما اسمش هست "وایزن بیکر"، همسایه مون "زکری"یه!! می خواستم از یکی یه سوالی بپرسم. دیدم اووووووه! چه خبره! وسط ساختمون کلی دستگاه های رنگ و وارنگ هست! کنار هر کدوم دو، سه، جهار نفر دانشجوی "آندِر گِرَد" (لیسانس!) با لباس های خوشگل و مرتب وایساده اند و مشتاقند که بری جلو تا با کلی ذوق برات تعریف کنن که چی درست کردن! کلی هیجان زده شدم. کار همه گروه ها رو مفصل نگاه کردم و با اکثرشون گپ زدم! اونقدر حسودی ام شده بود... ازشون که پرسیدم گفتن اینا رو برای درس "سینیور دیزاین" ساختن و امروز آوردن برای نمایش! فکرش رو بکن؟ به ایده های قشنگ فکر می کنی، برآورد هزینه می کنی، دانشگاه پولش رو می ده بهت، بعد می ری طراحی می کنی و می سازی! چه لذتی داره، چقدر جای این چیزا توی ایران خالیه... بیخود نیست که آمریکا شده خارج و ایران هنوز ایرانه...
خنده داری قضیه می دونی چیه؟ من ترم پیش "تی اِی" بودم و اینا 7-8 تاشون از بچه های کلاس من بودن... سر کلاس اونقدر خنگ بودن (یا شاید به نظر می رسیدن) که من پیش خودم می گفتم اینا دست چپ و راستشون رو نمی تونن از هم تشخیص بدن! حالا چه کارای قشنگی کرده بودن: یه بالن که یه آبجِکت رو دنبال می کرد، یه پرینتر سه بعدی، یه سیستم جهت دهی امواج اگه اشتباه نکنم (مخابراتی بود اصلا نفهمیدم!!)، یه بازو که نوشابه از توی کلمن برمی داشت و پرت می کرد سمتت!، یه جسم پرنده که هی بالا و پایین می پرید (نمی دونم به چه دردی می خورد!)، یه صندلی چرخدار که از حرکات گردن کسی که روش بود فرمان می گرفت، و یه مدل کوچیک از قطارهای مغناطیسی معلق.
اینم بگم که بخندین! همه شون کلی تحویلم گرفتن و گپ زدیم باهم، غیر از یکیشون که برگشته بهم می گه: "فکر کنم تو تی ای من بودی تو یه درسی! چه درسی بود؟!" پر رو!!!
تیکه سوم: احساس می کنم آدم ها توی زمینه های مختلف همه اش دارن عقب و جلو می رن... انگار این اتفاق داره همه جی می افته: مُد، علم، صنعت...
توی مد که دیگه خیلی واضح شده قضیه... مد توی یه سیکلی تکرار می شه، چیزی که امروز خوبه، 5 سال دیگه اَخه، و دوباره 5 سال بعدش مده! عجیب نیست؟
امروز داشتم فکر می کردم که این اتفاق داره توی زمینه های علمی هم می افته... بذارید دو تا مثال برقی اش رو بزنم براتون: اون اول که برق اختراع شد، تولید برق و مصرف برق محلی بود... یه ژنراتور کوچیک بود که می تونست مثلا یه خیابون رو برق بده! جای دیگه ای هم اگه می خواست برقدار بشه باید ژنراتور خودش رو می داشت. تولید و انتقال برق هم دی سی (جریان ثابت) بود. بعد که هی شبکه ها پیشرفته شدن و بزرگ و بزرگ تر شدن، تولید و انتقال شد اِی سی (جریان متغیر). شبکه ها همه به هم وصل شدن و یه شبکه به هم متصل فوق العاده بزرگ رو تشکیل دادن طوری که یه قاره ای مثل اروپا عملا همه اش به هم وصله و یه شبکه رو تشکیل میده، همچنین آمریکا و کانادا.
بعد از این که چندین دهه شبکه ها همین طوری بودن، یه ایده جدیدی اومد که خیلی جاها انتقال برق به صورت دی سی بهتر و به صرفه تره و تعدادی از خط های انتقال دی سی شدن! و تعدادشون هم بیشتر و بیشتر شده و می شه!! پس یه برگشت به عقب اینجا!
و حالا یه برگشت به عقب دیگه! شبکه ها دارن دوباره می رن به سمت محلی شدن! تولید محلی و مصرف محلی، به جای تولید یه جا و مصرف یه جای دیگه!! یعنی انگار داریم بر می گردیم همون جا که بودیم، فقط با امکانات پیشرفته تر! جالب نیست؟!
در راستای همین مقایسه تولید محلی و تولید کلان، به اینم فکر کردم که با اینکه خنده داره، یه خورده جدی هم هست!!! توی ایران (و احتمالا کشورهای نه چندان پیشرفته مشابه) خرید خواروبار از بقالی هاست دیگه! هر خونه ای حداقل یه بقالی به فاصله 5 دقیقه ای اش (پیاده ها!) هست! مثل تولید محلی می مونه، همه چی نزدیک! آمریکا هم احتمالا از همین جا شروع کرده ولی الان به ندرت همچین مغازه هایی توش پیدا می شه، همه چی در ابعاد کلان تولید و عرضه می شه... برای خرید خواروبار باید بری سوپر مارکت های بزرگ! مثل تولید کلان برق! درسته؟! ما هنوز پیشرفت نکردیم و محلی ایم! اینا پیشرفت کردن و کلان شدن! فکر می کنین ما اگه یه مدت دیگه هم دندون رو جیگر بذاریم (!!!!) و پیشرفت نکنیم، اونا دوباره نمی شن مثل ما؟! من که اصلا بعید نمی دونم...
مثل مسابقه دو می مونه: اگه خیلی کند باشی، بقیه ازت جلو می زنن و ردت می کنن، و احتمالا دوباره میان و می رسن بهت!! با این تفاوت که اونا یه دور ازت جلوترن! اما اگه برای همیشه باید دوید، فرقی هم نمی کنه که کی دور چندمه، می کنه؟!!! |
پرچونگی کردم... حرف از معلم زدم یاد یه معلمم افتادم که دوستش داشتم. همیشه پای مشق ام می نوشت: "سبز باشید..." البته اون موقع ها هنوز این جمله شما رو به فتنه سبز گره نمی زد!!! سبز باشید... یا علی...
راستی! این دهه محرم همه رو دعا کنید، ما رو هم فراموش نکنید...
راستش... هیچ وقت آدم "آهسته و پیوسته" ای نبودم! شخصیت ام یه جورایی "گه تند و گهی خسته" است!! چراش رو نمی دونم، این طوریم دیگه! شما چرا چشماتون اون رنگیه که هست؟! منم به همون دلیل این طوریم که هستم!!! وبلاگ نویسی ام همین طوریه! از وقتی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن، که غلط نکنم می شه اوایل دانشگاه، هی نوشتم و هی ننوشتم! هی خدافظی کردم و دوباره سلام کردم!!! حالا این دفعه که خدافظی نکرده بودم، اما... دوباره سلااااااااااااام............
راست راست راستش رو اگه بخواین که چی شده که دوباره دارم می نویسم، باید بگم که یه نوشته ای رو خوندم که حیف ام اومد با بقیه تقسیم اش نکنم... وقتی خوندمش برای اولین بار تکونم داد بدجوووور... خـــــــــــــــــیلی قشنگه... اگه فکر می کنین قبلا خوندینش، بهتون قول می دم که نخوندینش! این از اون قشنگتره!!!
این روزها شاید لقمه در دهان هم نگذاریم... شاید قبل از خواب هزار و یک شب برای هم تعریف نکنیم ...شاید سرت را کمتر روی پایم بگذاری ... شاید انگشتانم کمتر پشتت را نوازش کند....ولی می خواهم اعتراف کنم وقتی که خوابی ... وقتی صدای نفس هایت یکنواخت و ارام می شود بلند می شوم و روی ارنجم تکیه می کنم...نزدیک می شوم به صورتت ..نگاهت می کنم ...به اندازه همه ساعت هایی که کمتر نگاهت کرده ام...به چشم هایت...به ابروهایت ... به لب هایت که ارام خوابیده اند ... و بعد می خزم نزدیک تر و با دست هایم نوک موهایت را نوازش می کنم..میدانم آنقدر خواب هستی که وقتی بازوهایت را هم لمس میکنم بیدار نمی شوی ..من وقتی شب ها خوابی سیر نگاهت می کنم...و بعد یک بوسه روی دست هایت می زنم ...و وقتی می چرخی به سمت دیگر بوسه ای دیگر روی بازوهایت ...گاهی غافلگیرم می کنی ..می چرخی طرفم و در خواب ...میدانم خواب خواب هستی ..می کشی مرا طرف خودت و در گوشم می گویی دوستت دارم...و من می مانم چطور در خواب هم می فهمی دارم در دلم با تو حرف میز نم...چطور صدای من را این همه بلند می شنوی... زندگی ما این روزها دارد به ما می گوید هم را داریم....تو سخت می کوشی لابلای حجم کارهایت هم را گم نکنیم... چیزی که من و تو را به هم گره زده است..چیزی که بخشی از من را به بخش بزرگی از تو قلمه زده است ...چیزی که وادارم می کند وقتی نیستی دنبال بویت بروم سر لباس هایت و دست بکشم روی جایی که قلبت می زند ...چیزی نیست که بتوانم کوچکش کنم...تابش دهم....فشارش دهم تا در قالب این کلمات جا بشود... و تو خوب می فهمی وقتی برایت چای می ریزم و می نشینم کنارت و دست هایم را دور دست هایت می پیچانم و به زمین نگاه می کنم... یعنی دارم فکر می کنم خوشبختی ...خوشبختی ....هنوز بویش در خانه ما هست...هنوز از لابلای هدیه هایی که برایم می خری ..لابلای ظرف هایی که وقتی من خوابم می شویی تا خوشحالم کنی ...لابلای نان های داغی که برای صبحانه ام می گذاری روی میز و بعد آرام بیدارم می کنی تا دیرمان نشود... خوشبختی خیلی پر رنگ و با رایحه ی تن تو...جریان دارد در خانه مان...و خانه مان حرمت من .. تو...و اینهمه نگفته ها را در آغوش گرفته است. برای رسیدن به روزهای بودن طولانی با تو ، چشم هایم را می بندم..نفسی بلند می کشم و به خورشیدک چشم هایت فکر می کنم...چقدر گرم ...چقدر روشن ..چقدر مهربان هستند.
به تو مومنم ، عزیزترینم ...برای همیشه ... |
شما نمی تونین رنگ چشماتون رو عوض کنین، اما من که می تونم گه تند و گهی خسته بودنم رو عوض کنم!!! پس دیگه از این طولانی ترش نمی کنم و نوشتن هام رو نگه می دارم واسه دفعه بعد!!!
راستی! اینم بگم! شاید بدیهی باشه ولی گفتنش ضرر نداره!!! انگیزه نوشتن ام همیشه یه آدم خاصی بوده! بعضی وقتا البته ننوشتن هام هم برای لجبازی با اون بوده، اما نه همیشه!!!
بهش خیلی ارادت دارم... اگه بخوام خجالت رو کنار بذارم، گوشتون رو بیارید جلو تا بگم بهتون که... خیلی دوستش دارم!!!
" چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی! "
" از خدا ممنونم که تو رو به این دنیا دعوت کرد تا من زندگی ام رو در کنارت تجربه کنم. "
توی ذهنم داشتم یه مروری می کردم از تولد پارسال تا تولد امسالت رو ... از تولد سال های هشتاد و دو – سه، تا تولد امسالت رو... ترجیح می دم سکوت کنم ... نه ... ترجیح میدم اسمت رو فریاد بزنم ... فقط همین ...
فاطمه @
میخواهم برایت بنویسم... نمیدانم از کجا... نمیدانم چگونه... فقط میدانم برای چه... این را خوب میدانم... این را همه خوب میدانند...
همهٔ لحظههای غرق شدن در گذشته و حال... میخواهم بنویسم... و میدانم برای چه... میدانم...
راستش را بخواهی، نمیدانم چطور میتوان ننوشت... چطور میتوان "چنان" هایی را در برگ برگ احساسات داشت و ننوشت... ننوشت و افتخار نکرد... ننوشت و در مقابل همهٔ عالم فریاد نکشید...
و نمیدانم چطور میتوان نوشت و هر بار با خواندنش، در مقابل حلقه زدن اشک در چشمانی که شاهد همه " آن چنان " ها بوده اند، مقاومت کرد.... باز هم راستش را بخواهی، اصلا نمیدانم چرا باید اشک نریخت... چرا باید برای همهٔ آن زیباییها اشک نریخت... مگر در این دنیا چند بار برایت نوشته اند که بتوانی به آن زیبایی را ببینی... به آن زیبایی را بچشی... به آن زیبایی را در همهٔ جانت حس کنی؟
گاهی چنان در گذشته غرق میشوم که باور نمیکنم حتی بشود برای لحظهای، چشم بر هم زدنی، از آن بیرون آمد... و چنان در حال غرق میشوم که مجال برگشتن پیدا نمیکنم... و بعد از همه این رفت و برگشت های خلسه وار، متوجه تلاش بیهوده زمان میشوم... که زمان را یارای در افتادن با " آن چنان " ها نیست... که "زمان" ای مطرح نیست... که شاید "بار"های زیادی ناتوانی به آن زیبایی را ببینی، اما وقتی دیدی میتوانی آنقدر به دیدن ادامه دهی که زمان به احترام سکوت عمیقت بایستد... که نگذارد گذر پر سر و صدا و کودکانهٔ ثانیه شمارها آرامش عمیق و ابدیت را خدشه دار کند...
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم / رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم / بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را / به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم / نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن/ که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت / دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم/ که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت / نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم / که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
فاطمه@
به به! به به! از فردا سلمان آقا افتخار دارن که وارد چهارمین سال زندگی مشترکشون با فاطمه خانوم شن! فاطمه خانوم گل! درسته که این سه ساله همچین خیلی مشترک هم نبوده... یک سالش که رسما این ور دنیا و اون ور دنیا بوده، دو سال اولش هم خوب خیلی مشترک نبوده! حالا به هم نزدیک نزدیکیم... درسته که نبود خانواده ها شدیدا احساس می شه، اما اونم یه چیزیه که بیشتر هلمون می ده سمت هم! انگار هر روز بیشتر زبون هم رو می فهمیم، بیشتر و بیشتر و بیشتر... نزدیک و نزدیک و نزدیک تر...
این فاطمه خانوم اون اول به ما قول دادن که ایشاالله ما رو هم همراه خودشون بالا بکشن و نزدیکمون کنن به اونی که اون بالا نشسته، اوس کریم (به قول علی...)! و سر قولشون بودن، ایشاالله که از این به بعد هم باشن... هر روز و هر روز... تا اونجا که دوتامون حضور گرم اوس کریم رو احساس کنیم... اون قدر نزدیک که گرماش سوزش داشته باشه... و سوزشش... ایشاالله از سوختن های بعدا من کم بکنه..............
امروز روزه هم بودیم! البته شما نشنیده بگیرید که ریا نشه!!! :D برای افطار (شما بخونید شام سالگرد ازدواج!) رفتیم "شیراز شیش کباب"!!! جاتون خالی خیلی چسبید! اونجا کسی نبود بهش بگیم عکس دوتایی ازمون بگیره! لذا طبق معمول فاطمه وایستاد و سلمان عکس گرفت!!! حالا هی می گن حقوق خانوما ال، حقوق خانوما بل! یکی بیاد حقوق من مظلوم رو زنده کنه!!! حالا خلاصه! عکس دوتایی مون که من توش هستم، اما این طرف دوربین!!!، به شرح زیر است:

دعاکنید... یا حق...............................................
سلمان توی اتاق بود. سلمان داشت درس می خواند. پس فردا امتحان داشت! درون جی میل اش یک پیغام دید. از طرف فاطمه اش بود. بازش کرد. زیبا بود. آن را با شما تقسیم کرد.
چند تا مطلب کوتاه و نامرتبط تقدیم می کنم خدمتتون! حاضر؟!!
بالاخره امروز بعد از چند هفته زورم به فاطمه رسید و با هم رفتیم رک سنتر (مجموعه ورزشی دانشگاه که واقعا خیلی خوبه)! جاتون خالی کلی خوش گذشت! پینگ پنگ، بدمینتون و والیبال بازی کردیم. البته بعضی ها چون خیلی وقت بود ورزش نکرده بودن از ناحیه دست راست دچار کبودی و از ناحیه دست چپ دچار دردگرفتگی شدن! حالا سلمان هم باید پرستاری کنه دیگه! پس لطفا همه دعا کنید که بعضی ها زود خوب شن...
اینم بگم که این فاطمه خانوم ما خیلی دلشون می خواست بریم اسکواش بازی کنیم! می گم آخه بلد نیستیم بریم اونجا چیکار کنیم؟!! می گه هرچی سفت تر بزنی به دیوار گرفتنش سخت تره!! خوب دختر گلم! اینی که گفتی فیزیک بود، نه اسکواش!!!!

فاطمه این شکلی شده بود!!
به سالگرد ازدواجمون دو هفته بیشتر نمونده! باورم نمی شه، سه سال شد... اصلا نمی تونم باور کنم... چه زود گذشت! چقدر بالا و پایین... بالا و پایین... بالا و پایین... پیر شدیم ها! چه می دونم والا! عروس خانوم هدیه (ها) شون رو پیش پیش گرفتن! شادوماد اما هنوز نه!!!! ;) ایشاالله که مبارکمون باشه!!

سه نفر بودیم که اینجا بودیم اما خانوم هامون ایران بودن، من و سینا و وحید... کار خانوم هامون به فاصله خیلی کم درست شد خدا رو شکر و اول خانوم سینا، بعد خانوم سلمان تشریف فرما شدن! دیشب هم خانوم وحید اومد بالاخره تا خدا همه خانوما رو به آغوش گرم آقاهاشون برگردونه! :D این جا تو کالج استیشن یه ضرب المثل ایرانی (!!!) هست که می گه: هر کس یا مریمه، یا یزدیه، یا نفت می خونه!!! :)) من و فاطمه البته نه مریم ایم، نه یزدی، نه نفت می خونیم و خلاصه جزو معدود استثناها هستیم!
همون طور که از این ضرب المثل شیرین بر میاد، اینجا مریم خیلی زیاد داریم! جالبه بدونید که با این دو تا مریم جدید (خانوم سینا و خانوم وحید) تعداد مریم ها رسیده به 8 تا، توی یه جمع کوچیک که ما بیشتر باهاشون هستیم! و جالب تر اینکه فاطمه من اولین و تنها فاطمه است!

بیشتر از این قصه بافی نمی کنم... حق یارتون... دعا کنید که همه همیشه به دعا احتیاج دارن... ما هم همین طور... یا علی...
از صبح شروع کردم! همه خونه رو جارو زدم، مرتب کردم! کلی خسته شدم جاتون خالی! دیگه نا نداشتم اصلا! بعدش چی؟! خوب باید گل بخرم! گلم داره میاد! :"> پیاده راه افتادم برم H.E.B. (بچه ها می گن مخفف حاج ابراهیم بقاله این HEB!!! من تحقیق نکردم و صحت و سقمش رو نمی دونم!!!) ترجیح می دادم تنها باشم! نیم ساعت راهه تا اونجا پیاده! خلاصه... 10 تا شاخه رز خوشگل برداشتم! مشغول انتخاب گل ها که بودم، گفتم الان خنده دار ترین اتفاقی که می تونه بیفته اینه که چند تا از بچه ها اومده باشن خرید و من رو در حال انتخاب گل ببینن و همه هم که می دونن فاطمه داره امشب میاد و خلاصه ماجرا می شه دیگه! دست می گیرن واسه ام و دیگه بیا و درستش کن حالا! هنوز همه این فکرا تو ذهنم کامل نشده بود که احساس کردم کسی جلوی پام وایستاد! (من روی زمین نشسته بودم لا و لوی گلها!!!) سرم رو آروم آوردم بالا و دیدم بـــــــــــله! آبروم رفت!!!! :)))) البته خدا رو شکر آقا محمود و مرجان خانوم بودن! اهل سر به سر گذاشتن نیستن!! تازه مرجان خانوم خیلی تشویقم کردن که رز خیلی خوبه و ... خلاصه! ماجرایی داشتم برای گل خریدن!
زحمتش رو به محمد دادم، با محمد رفتیم... محمد که اومد دنبالم سوار ماشین شم، زنگ زد خانوم گلی، از فرودگاه شیکاگو... کارای اولیه ورود به آمریکاش 2 ساعته تموم شده بود و دیگه باید منتظر پرواز شیکاگو-هیوستون می شد! زنگ که زد دیگه دلم آروم گرفت... از دیروزش مثل سیر و سرکه می جوشید دلم که کارا طبق روال پیش بره و مشکلی پیش نیاد و ... خدا رو شکر، همه چیز خوب پیش رفته بود... خدا رو شکر.........
رفتیم با محمد هیوستون، اول رفتیم خرید، بعدش مسجد و نماز... بعدش رفتیم رستوران البرز افطار کردیم! جاتون خالی چه قیمه ای بود! برای فاطمه هم گرفتم یه ظرف! بعدش هم رفتیم برای فرودگاه... ساعت 10:30 رسیدیم... رفتم دم ورودی ای که مسافرا میومدن ازش... یه ربعی طول کشید... اول ندیدمش! جلوی چشمم بود، اما نمی دیدمش!!! :"> یهو یه صدایی گفت: سلمان! سرم حرکت تندی کرد و دیدم بـــــــــــــــــــــــــله... فاطمـــــــــــــــــــــــــه ام اینجاست... پیش خودم... خوش اومدی خانوم گلی!
فردا و پس فرداش خیلی کار داشتیم برای ثبت نام و ... خدا رو شکر ولی همه چیز عالی پیش رفت... همه چیز درست شد و هیچ هیچ هیچ مشکلی هم نبود... خـــــــــــــــدایا... شکرت.............
از زندگی الان هم براتون بگم که... عالیه خدا رو شکر... با همیم... با هم... با هم حرف می زنیم، توی صورت هم نگاه می کنیم، دم گوشی پچ پچ می کنیم، با هم می ریم دانشگاه، با هم میایم... با هم خرید می ریم... جلسه دعا می ریم... فاطمه غذاهای خوشمزه درست می کنه، منم تلاشم رو می کنم یه چیزایی درست کنم! با همیم، و از با هم بودن لذت می بریم... خـــــــــــــــدا رو شکر.............
ساعت 6:45 است... تا ساعت 10:45 ... مممممم... چهار ساعت مونده... چهار ساعت دیگه، با هم بودنمون تولد دو هفتگی اش رو جشن می گیره! می خوایم بریم با هم بستنی بخوریم! بستنی دو هفته گرد با هم بودن! شما هم بفرمایید!!!
این عکس رو روز دوم گرفتیم! دنبال کارای ثبت نام که بودیم! اونم که تو عکسه اونیه که این همه وقت منتظرش بودم! :"> چشمم روشن! اومد بالاخــــــــــــــــره............
از همه کسایی که این همه لطف کردن، جویایی وضعیت شدن، اظهار ناراحتی و خوشحالی کردن، میل زدن، کامنت گذاشتن، از همه و همه و همه واقعا و واقعا و واقعا ممنونم... از همه کسایی که باهامون همدل بودن و برامون دعا کردن متشکرم... برای من که مثل یه معجزه بود... بیشتر از همه چیز استرس این رو داشتم که فاطمه بخواد این ترمش رو هم از دست بده... و اون روزی که فاطمه ویزاش آماده شد و اومد و ثبت نام کردیم، آخرین روز ثبت نام این ترم بود! آخرین روز... یعنی اگه توی این پروسه یه چیزی یه وقفه یه روزه انداخته بود، الان وضعیت این نبود... واسه همین می گم معجزه... و واسه همین فکر مطمئنم که آدمای زیادی اون ته ته دلشون با ما بوده و دعایی کردن... دم همه تون گرم! ایشاالله که همیشه پیش کسایی باشید که دوستشون دارید و هیچ وقت طعم دوری رو نچشید... بازم دعامون کنید... ما هم اگه قابل باشیم، حتما............
اینم آخر کار بگن و والسلام... روزی که داشتیم می رفتیم ترکیه، این بار نه، بار اول... اون باری که رفتیم و کار نشد و این نسخه تلخ یک ساله پیچیده شد برامون... دم در بابام گفت بذارین قرآن رو براتون باز کنم... بسم الله الرحمن الرحیم... باز کرد و ...
وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَـٰضِبًۭا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَىٰ فِى ٱلظُّلُمَـٰتِ أَن لَّآ إِلَـٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبْحَـٰنَکَ إِنِّى کُنتُ مِنَ ٱلظَّـٰلِمِینَ
فَٱسْتَجَبْنَا لَهُۥ وَنَجَّیْنَـٰهُ مِنَ ٱلْغَمِّ وَکَذَٰلِکَ نُـۨجِى ٱلْمُؤْمِنِینَ
و ذاالنون (پونس) را (به یاد آور) در آن هنگام که خشمگین (از میان قوم خود) رفت؛ و چنین میپنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت؛ (امّا موقعی که در کام نهنگ فرو رفت،) در آن ظلمتها (ی متراکم) صدا زد: "(خداوندا!) جز تو معبودی نیست! منزّهی تو! من از ستمکاران بودم!"
ما دعای او را به اجابت رساندیم؛ و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم؛ و این گونه مؤمنان را نجات میدهیم!
اشک توی چشمام حلقه زد... دلم پر شد از امید و ایمان... که درست می شه، مطمئن بودم... خدا خودش گفت که آخرش این سختی، شیرینی می شه... رفتیم و نشد... دلم لرزید... خــــــــــــدایا... تو گفتی... تو دلم رو قرص کردی... تو پرم کردی از امید... پس چی شد؟ اما... یه ذره گذشت تا فهمیدم... این تلخی، آخرش شیرینیه... اما آخرش کجاست؟ کی به صلاح ما است که این قصه تموم شه؟ ما نمی دونیم... بعد از این، می دونستم آخرش شیرینه، اما کی اش رو نمی دونستم... اما ایمان داشتم که این قصه آخرش خوشه...
بسپریم به خودش... عجله نکنیم... پر باشیم از ایمان... خدای این دنیاست! می دونه کی، کجا، کی، چی... بسپریم به خودش... یا حق..............................
خـــــــــــــــــــــــدایا... شـــــــــــــــــــــــــکرت........................
